داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

مدت ها پیش کشاورز فقیری برای پیداکردن غذا یا شکاری به دل جنگل رفت .هنوز مسیر زیادی را طی نکرده بود که صدای فریاد کمکی به گوشش رسید.او صدا را دنبال کرد تا به منبع آن رسید و دید که پسر بچه ای در باتلاقی افتاد و آهسته و آرام به سمت پایین می رود .آن پسربچه به شدت وحشت زده بود و با چشمانش به کشاورز التماس می کرد تا جانش را نجات دهد.کشاورز با هزار بدبختی با به خطر انداختن جان خودش بالاخره موفق شد پسرک را از مرگ حتمی و تدریجی نجات دهد و او را از باتلاق بیرون بکشد..

 

 

فردای آن روز وقتی که کشاورز روی روی زمینش مشغول کار بود،کالسکه سلطنتی مجللی در کنار نرده های ورودی زمین کشاورز ایستاد .دو سرباز از آن پیاده شدند و در را برای آقای قد بلندی که لباس های اشرافی بر تن داشت ،بازکردند.زمانی که آن مرد با لباس های گران قیمتی که برتن داشت پایین آمد ،خود را پدر پسری که کشاورز روز گذشته او را از مرگ نجات داده بود،معرفی کرد.اوبه کشاورز گفت که می خواهد این محبتش را جبران کند وحاضر است در عوض کار بزرگی که او انجام داده،هرچه بخواهد به او بدهد .

 

کشاورز با مناعت طبعی که داشت به مرد ثروتمند گفت که او این کار را برای رضای خدا وبه خاطر انسانیت انجام داده و هیچ چشم داشتی در مقابل آن ندارد.در همین موقع پسرکشاورز از ساختمان وسط زمین بیرون آمد.مرد ثروتمند که متوجه شد کشاورز پسرس هم سن وسال پسر خودش دارد ،به پیرمردگفت که می خواهد یک معامله با او بکند.

مردثروتمند گفت حال که تو پسرم را نجات دادی ،من هم پسر تو را مثل پسر خودم می دانم .پس اجازه بده هزینه تحصیل او را در بهترین مدارس ودانشگاهها بپردازم .

 

کشاورز موافقت کرد وپسرش پس از چند سال از دانشگاه علوم پزشکی لندن فارغ التحصیل شد وبه خاطر کشف یکی از بزرگ ترین ومهم ترین داروهای نجات بخش جهان که پنی سیلین بود،به عنوان یک دانشمند مشهور شناخته شد .

 

آن پسر کسی نبود جز الکساندر فلیمینگ .چندسال گذشت .دست بر قضا پسر مرد ثروتمند به بیماری لاعلاجی مبتلا شد و این بار الکساندر،پسر کشاورز که امروز یک دانشمند برجسته بود با داروی جدیدش بار دیگر جان آن پسر را نجات داد .

 

جالب است بدانید که آن مرد ثروتمند و نجیب زاده کسی نبود جز لردراندلف چرچیل و پسرش هم کسی نبود جز وینستون چرچیل 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 8:18 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

تاجری در روستایی، مقدار زیادی محصول کشاورزی خرید و می‌خواست با آنها را با ماشین به انبار منتقل کند. در راه از پسری پرسید: «تا جاده چقدر راه است؟»

 

 

پسر جواب داد: «اگر آرام بروید حدود ده دقیقه کافی است. اما اگر با سرعت بروید نیم ساعت و یا شاید بیشتر.»

 

 

تاجر از این تضاد در جواب پسر ناراحت شد و به او بد و بیراه گفت و به سرعت خودرو را به جلو راند. اما پنجاه متر بیشتر نرفته بود که چرخ ماشین به سنگی برخورد کرد و با تکان خوردن ماشین، همه محصول‌ها به زمین ریخت. تاجر وقت زیادی برای جمع کردن محصول ریخته شده صرف کرد و هنگامی که خسته و کوفته به سمت خودرواش بر می‌گشت یاد حرف‌های پسر افتاد و وقتی منظور او را فهمید بقیه راه را آرام و بااحتیاط طی کرد.

 

 

شاید گاهی باید آرام تر قدم برداریم تا به مقصد برسیم.

 

 

لابروير: «برای كسی كه آهسته و پيوسته راه می‌رود، هيچ راهی دور نیست.»


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 8:18 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

یك كشتی در یك سفر دریایی در میان طوفان در دریا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شنا كنان خود را به جزیره كوچكی برسانند. دو نجات یافته هیچ چاره ای به جز دعا كردن و كمك خواستن از خدا نداشتند. چون هر كدامشان ادعا می كردند كه به خدا نزدیك ترند و خدا دعایشان را زودتر استجاب می كند، تصمیم گرفتند كه جزیره را به 2 قسمت تقسیم كنند و هر كدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بر دارد تا ببینند كدام زود تر به خواسته هایش می رسد.ا

نخستین چیزی كه هردو از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول میوه ای را بالای درختی در قسمت خودش دید و با آن گرسنگی اش را بر طرف كرد.اما سرزمین مرد دوم هنوز خالی از هر گیاه و نعمتی بود.ا

هفته بعد دو جزیره نشین احساس تنهایی كردند.مرد اول دست به دعا برداشت و از خدا طلب همسر كرد. روز بعد كشتی دیگری شكست و غرق شد و تنها نجات یافته آن یك زن بود كه به طرف بخشی كه مرد اول قرار داشت شنا كرد. در سمت دیگر مرد دوم هنوز هیچ همراه و همدمی نداشت.ا

بزودی مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بیشتری نمود. در روز بعد مثل اینكه جادو شده باشه همه چیزهایی كه خواسته بود به او داده شد. اما مرد دوم هنوز هیچ چیز نداشت.

سرانجام مرد اول از خدا طلب یك كشتی نمود تا او و همسرش آن جزیره را ترك كنند. صبح روز بعد مرد یك كشتی كه در قسمت او در كناره جزیره لنگر انداخته بود پیدا كرد. مرد با همسرش سوار كشتی شد و تصمیم گرفت جزیره را با مرد دوم كه تنها ساكن آن جزیره دور افتاده بود ترك كند.

با خودش فكر می كرد كه دیگری شایسته دریافت نعمتهای الهی نیست چرا كه هیچ كدام از درخواستهای او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود.

هنگامی كه كشتی آماده ترك جزیره بود مرد اول ندایی از آسمان شنید :

"چرا همراه خود را در جزیره ترك می كنی؟"

مرد اول پاسخ داد:

" نعمتها تنها برای خودم است چون كه من تنها كسی بودم كه برای آنها دعا و طلب كردم ، دعا های او مستجاب نشد و سزاوار هیچ كدام نیست "

آن صدا سرزنش كنان ادامه داد :

"تو اشتباه می كنی او تنها كسی بود كه من دعاهایش را مستجاب كردم وگرنه تو هیچكدام از نعمتهای مرا دریافت نمی كردی"

مرد پرسید:

" به من بگو كه او چه دعایی كرده كه من باید بدهكارش باشم؟ "

"او دعا كرد كه همه دعاهای تو مستجاب شود"


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 8:17 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



روزی مردی خواب عجیبی دید.

 

دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.

مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 8:16 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

یک شب مردی خواب عجیبی دید.او خواب دید دارد در کنار ساحل همراه با خدا قدم میزند. روی اسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده بودند. در همه ان صحنه ها دو ردیف رد پا روی شن ها دیده می شد که یکی از انها به او تعلق داشت و دیگری متعلق به خدا بود. هنگامی که اخرین صحنه جلوی چشمانش امد،دید که ...

بیشتر از یک جفت رد پا دیده نمیشود.

او متوجه شد که اتفاقا در این صحنه،سخت ترین دوره زندگی او را از سر گذرانده است.

این موضوع، او را ناراحت کرد و به خدا گفت:خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه را با من خواهی بود،ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین دوره زندگیم فقط یک جفت رد پا دیده می شود. سر در نمی اورم که چطور در لحظه ای که به تو احتیاج داشتم تنهایم گذاشتی.

خداوند جواب داد: من تو را دوست دارم و هرگز ترکت نخواهم کرد.دوره امتحان و رنج،یعنی همان دوره ای که فقط یک جفت رد پا را میبینی زمانی است که من تو را در آغوش گرفته بودم.


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 8:15 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

داستان زير را آرت بو خوالد طنز نويس پر آوازه آمريكايي در تاييد اينكه نبايد اخبار ناگوار را به يكباره به شنونده گفت تعريف مي كند:

 

مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سركشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد:

 

-جرج از خانه چه خبر؟

 

-خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد.

 

-سگ بيچاره پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟

 

-پرخوري قربان!

 

-پرخوري؟ مگه چه غذايي به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟

 

-گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد.

 

-اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟

 

-همه اسب هاي پدرتان مردند قربان!

 

-چه گفتي؟ همه آنها مردند؟

 

- بله قربان. همه آنها از كار زيادي مردند.

 

-براي چه اين قدر كار كردند؟

 

-براي اينكه آب بياورند قربان!

 

-گفتي آب آب براي چه؟

 

-براي اينكه آتش را خاموش كنند قربان!

 

-كدام آتش را؟

 

-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد.

 

-پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزي چه بود؟

 

-فكر مي كنم كه شعله شمع باعث اين كار شد. قربان!

 

-گفتي شمع؟ كدام شمع؟

 

-شمع هايي كه براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!

 

-مادرم هم مرد؟

 

-بله قربان. زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سزش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان.!

 

-كدام حادثه؟

 

-حادثه مرگ پدرتان قربان!

 

-پدرم هم مرد؟

 

-بله قربان. مرد بيچاره همين كه آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت.

 

-كدام خبر را؟

 

-خبر هاي بدي قربان. بانك شما ورشكست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يك سنت تو اين دنيا ارزش نداريد. من جسارت كردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 8:15 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

در شهر اسکتلند شاهی با دختر خود در قصری با شوکوه زندگی میکرد دخترک مادر خودرا در سن نه سالگی از دست داده بود وتنها چیزی که بعد از فوت مادرش برایش باقی مانده بود یک گردن بند طلا با ارزش بود روزی دخترک در کنار استخرهشت متری قصرشان مشغول مطالعه بود که از دل غافل گردن بند خود را به اشتباه در استخر انداخت شاه جایزه نفیسی برای کسی که گردن بند را برگرداند گذاشت گردن بند به لبه سوراخ ته استخر گیر کرده بود وکسی از آن خبر نداشت اشخاص زیادی سعی کردن گردن بند را خارج کنند ولی هیچ کس از آن ها موفق نشد روزی مردی گفت که من می توانم آن را خارج کنم ولی به شرط اینکه بهم وقط بدهید همه با شرط او موافقط کردن که مرد پیپ خودرا از دهان در آورد و شروع به ریختن آب استخر به بیرون کرد که این کار حدود هفت ماه طول کشید ولی گردن بند سالم از آب بیرون آمد مردک با صبر و حوصله این کار را انجام داد پس ما هم باید در انجام کارهایمان صبور و با حوصلهدباشیم 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 8:13 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

چه خوش بود خاطرات کودکیم

 

آن روزها که همش رویا به سر داشتم، همش خوش بودمو خندان، بازیگوشی می کردم، گریه هایم بر سر اسباب بازیو زمین خوردن هایم بود چون از بس به این سو و آن سو می دویدم.

 

چه خوش بود، خاطرات قدیمم، آن روزها که تنها دغدغه ام خوشی بود...

 

شاید تنها، دلیلش ندانستن بود، نفهمیدن.

 

نمیدانستم و فقط شاد بودم، نمی دانستمو فقط می خندیدنم...

 

اما، همیشه برایم سوال بود! که چرا بزرگترهایم اخم دارندو غمناک، چرا مانند من خوش نیستندو خندان؟!

 

چرا هر وقت مرا می بینند رویای کودکی به سر دارند، همیشه آه از جگر دارند و می گویند: " کاش من هم کودک بودم"

 

ولی مگر بزرگ بودن چه عیبی دارد؟! کاش من هم بزرگ بودم، آنوقت چه کارها که نمی کردم.

 

می گفتمو خوش بودم...

 

تا اینکه یک روز فهمیدم. دانستنم که بزرگ بودن چه حالی دارد...

 

ولی امان از آن روزی که دانستم...!

 

دانستم، خوردن یک لقمه نان حلال، چه منت ها که به راه دارد...

 

دانستم و دیدم غرورش را مقابل فرزندش شکستن چه عذابی بر تنش دارد...

 

دانستم، شب را گرسنه خوابیدن برای سیر کردن فرزندان یعنی چه...

 

دانستم، برای یک تکه نان، اعصابم را این سو و آن سو روان کردن یعنی چه...

 

دانستم که با حرف مردم زندگی کردن چه داغی بر دلم دارد...

 

دانستم که ساده بودن جایی در این دنیا ندارد...

 

دانستم که باید گرگ بود و درید.... دانستم که باید گرگ بود تا زندگی کرد...

 

دانستم، کمر خم کردن زیر بار زندگی یعنی چه، تنها شدن و تنها ماندن یعنی چه...

 

دانستمو دانستم...

 

کاش هرگز نمیدانسم...

 

و اما حال، دوباره رویای کودکی به سر دارم...

 

ولی افسوس، افسوس که دیگر فقط یک خاطره ست...


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 3:15 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



 

مردی مقابل گلفروشی ایستاده بود و میخواست دسته گلی بخرد برای مادرش و سفارش دهد تا

 

پست شود وقتی از گلفروشی بیرون امد دختر کوچکی را دیدکه کنار خیابان نشسته و هق هق گریه میکرد

 

مرد از او پرسید دختر کوچولو چرا گریه میکنی

 

کودک گفت میخواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم اما فقط ?? سنت پول دارم

 

گل رز ?دلار است

 

مرد لبخندی زد و گفت با من بیا من برای تو یک شاخه گل رز میخرم تا به مادرت هدیه دهی

 

 

 

مردی مقابل گلفروشی ایستاده بود و میخواست دسته گلی بخرد برای مادرش و سفارش دهد تا

 

پست شود وقتی از گلفروشی بیرون امد دختر کوچکی را دیدکه کنار خیابان نشسته و هق هق گریه میکرد

 

مرد از او پرسید دختر کوچولو چرا گریه میکنی

 

کودک گفت میخواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم اما فقط ?? سنت پول دارم

 

گل رز ?دلار است

 

مرد لبخندی زد و گفت با من بیا من برای تو یک شاخه گل رز میخرم تا به مادرت هدیه دهی

 

..مادرت کجاست؟؟؟

 

دختر دست مرد را گرفت و گفت انجا... ان قبرستان

 

مرد به همراه دختر و یک شاخه گل رز به قبرستان رفتند کنار یک قبر تازه....

 

مرد دلش گرفت به گلفروشی باز گشت..و گفت ... دسته گلم را پست نمیکنم خودم میبرم

 

و ??? مایل رانندگی کرد... تا به مادرش برسد.........


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 3:14 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



 

ز بهشت‌ كه‌ بیرون‌ آمد، دارایی‌اش‌ فقط‌ یك‌ سیب‌ بود. سیبی‌ كه‌ به‌ وسوسه‌ آن‌ را چیده‌ بود.و مكافات‌ این‌ وسوسه‌ هبوط‌ بود.فرشته‌ها گفتند: تو بی‌ بهشت‌ می‌میری. زمین‌ جای‌ تو نیست. زمین‌ همه‌ ظلم‌ است‌ و فساد. و انسان‌ گفت: اما من‌ به‌ خودم‌ ظلم‌ كرده‌ام...

زمین‌ تاوان‌ ظلم‌ من‌ است. اگر خدا چنین‌ می‌خواهد، پس‌ زمین‌ از بهشت‌ بهتر است.خدا گفت: برو و بدان‌ جاده‌ای‌ كه‌ تو را دوباره‌ به‌ بهشت‌ می‌رساند، از زمین‌ می‌گذرد، از زمینی‌ آكنده‌ از شر و خیر، از حق‌ و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خیر و حق‌ و صواب‌ پیروز شد، تو بازخواهی‌ گشت......... وگرنه..........!!!

 

ز بهشت‌ كه‌ بیرون‌ آمد، دارایی‌اش‌ فقط‌ یك‌ سیب‌ بود. سیبی‌ كه‌ به‌ وسوسه‌ آن‌ را چیده‌ بود.و مكافات‌ این‌ وسوسه‌ هبوط‌ بود.فرشته‌ها گفتند: تو بی‌ بهشت‌ می‌میری. زمین‌ جای‌ تو نیست. زمین‌ همه‌ ظلم‌ است‌ و فساد. و انسان‌ گفت: اما من‌ به‌ خودم‌ ظلم‌ كرده‌ام...

زمین‌ تاوان‌ ظلم‌ من‌ است. اگر خدا چنین‌ می‌خواهد، پس‌ زمین‌ از بهشت‌ بهتر است.خدا گفت: برو و بدان‌ جاده‌ای‌ كه‌ تو را دوباره‌ به‌ بهشت‌ می‌رساند، از زمین‌ می‌گذرد، از زمینی‌ آكنده‌ از شر و خیر، از حق‌ و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خیر و حق‌ و صواب‌ پیروز شد، تو بازخواهی‌ گشت......... وگرنه..........!!!

و فرشته‌ها هم‌ گریستند.اما انسان‌ نرفت. انسان‌ نمی‌توانست‌ برود……انسان‌ بر درگاه‌ بهشت‌ وامانده‌ بود. می‌ترسید و مردد بود. و آن‌ وقت‌ خدا چیزی‌ به‌ انسان‌ داد. چیزی‌ كه‌ هستی‌ را مبهوت‌ كرد و كائنات‌ را به‌ غبطه‌ واداشت.انسان‌ دست‌هایش‌ را گشود و خدا به‌ او «اختیار» داد.خدا گفت: حال‌ انتخاب‌ كن. زیرا كه‌ تو برای‌ انتخاب‌ كردن‌ آفریده‌ شدی. برو و بهترین‌ را برگزین‌ كه‌ بهشت‌ پاداش‌ به‌ گزیدن‌ توست.عقل‌ و دل‌ و هزاران‌ پیامبر نیز با تو خواهد آمد تا تو بهترین‌ را برگزینی.و آنگاه‌ انسان‌ زمین‌ را انتخاب‌ كرد. رنج‌ و نبرد و صبوری‌ را.و این‌ آغاز انسان‌ بود.

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 3:14 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 22 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 46413 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396